تلاشی برای انسجام

  • ۱
  • ۰

وبلاگ عزیز

ایشالا بعد امتحان مدار میام یکم می نویسم این جا تا از مردگی در بیاد و منم خالی شم از حرف های تلنبار شده ....

  • نیکی
  • ۰
  • ۰

این روزها

سخت داره می گذره . خیلی سخت .
فشار زیادی رومه , کلی هوم ورک و پروژه . تنهام . هنوزم ارتباطم اصلا خوب نیست بابچه های دانشگاه .
دلم میخواد اونو ببینم , هرچند فکر می کنم اون مشتاق نیست مثل من. 
از این نوشته های آخر روی وبلاگم بدم میاد . کاش وقت کنم یکذره رو حرفام فکر کنم و بعد بنویسمشون....
  • نیکی
  • ۰
  • ۱

من یک لوزرم(3)

دلم گرفته . 

دوباره احساس عجز و ناتوانی شروع شد .

آخر کسی نیست بگوید توی بی استعداد کند ذهن چه پیش خودت فکر کردی که 21 واحد خیلی سخت برداشته ای ؟

تو که توانایی نداری مجبوری مگر ؟

تو مثل آن ها نیستی .  تو خیلی کم داری . از روابط اجتماعیت بگیر تا هنر حل مسئله . تو یک ترسوی بی استعدادی . 

تو از همان هایی که به درد جرز لای دیوار حداکثر  می خورند . 

تو دقیقا هیچی نیستی.

  • نیکی
  • ۰
  • ۰

فردا دوباره جهنم دانشگاه شروع می شود . 

به بخش زیادی از هدف هایی که برای تقریبا سه ماه تعطیلی خود معین کردم, نرسیده ام . تفریح هم نکرده ام . بیشترش را در این اتاق و اتاق قبلیم گذرانده ام . 

نمی دانم چرا انقدر در حوزه برنامه ریزی و پیگری اهدافم ضعیف عمل می کنم . 

خسته و غمگینم . این وسط کشمکش های مسخره عاطفی را هم به ماجرا اضافه کنید تا عیار نامطلوبی و زجرآوری تابستانم برایتان روشن شود . 

به دانشگاه بی شوق و بی میل هستم  و تنها جذابیت و دلخوشی که انتظارش را می کشم کیمیا است .کشف و هم صحبتی با کیمیا برایم بسیار جذاب شده که او هم می گوید این چند روز اول نیست . 

فردا در اولین ساعت با ابولحسنی کلاس دارم , من و او مجبوریم در کلاسش خوب ظاهر شویم تا برای کمک در پروژه به او امیدوار باشیم . 

شاید بد نباشد امشب برسی کنم برد ها و باخت هایی که دست آورد تابستانم است را بررسی کنم تا ببینم باخودم چندچند هستم . چقدر می توانم گله مند باشم , راه های بهبود وضعیت را پیدا کرده ام ؟ اگر یافته ام چرا عملی اش نمی کنم ؟

خلاصه امروز روز خوبی است برای تحلیل . 

به بهانه تیتر این را از یوتیوب عزیز ببینیم :دی

این تد تاک هم خوب است . حرف های جالبی برای گفتن دارد این را هم ببینیم تا بعد .:د


  • نیکی
  • ۰
  • ۰

من یک لوزرم 2

دوباره حس های بد احاطم کرده .

تصویرم از خودم الآن یک دختر چاقِ بداخلاقِ انزوا طلبِ خود کم بینِ تنبل هست . 


جان من نیوشا این کارت با اریک رو هی پشت گوش ننداز. به خودت اطمینان داشته باش. باشه ؟

  • نیکی
  • ۱
  • ۰

کم آوردن ها

غمگینم . 

امروز با اریک صحبت کوتاهی داشتم و گفت وسواسی شدی و ذهنت شفاف نیست برای همین نمی تونی خوب انجام بدی ولی من سریعا تفنگ را به سمت توانایی هام نشانه گرفتم و تیر بارانشان کردم . او هم نه گذاشت و نه برداشت گفت بیا این  چند صحفه را تدریس کن تا عیارت مشخص شود .....

من باز هم درگیر نتوانستن ها شدم و قبل از شروع احساس باخت می کنم . 

خدایا خدایا یه توانی به من بده . دیوانه کننده است رشد دیگران و پوچی خودم رو همزمان ببینم .

  • نیکی
  • ۱
  • ۰

:دی

FR حالا که تلگرام نمیام میشه در هنگ اوت در ارتباط باشیم ؟:-"

  • نیکی
  • ۱
  • ۰

می نویسم برای التیام زخم های روحیم , برای انسجام افکارم و برای حس خوش رهایی .

بی سر و ته می شود وقتی افسار گسیخته می نویسی ولی به خالی شدنش می ارزد . 

برگشته نمی دانم چرا ولی خوب بداند که من هیچ چیز دیگر برایم رنگ و بویی ندارد . به آنکه هم هست می گویم که دست خودم نیست زمانه سنگم کرده است توان آسیب بیشتر را ندارم  هرچند رفتار هایم بیشتر چراغ سبز گونه به نظر می آید ولی آن هم برای فرار از تنش است ولا غیر . 

می خواهم مثل او فقط در لاک تنهایی خودم باشم و خود سازی کنم خسته شدم از این کرم بودن زمان پروانه شدن است .

این بار می خواهم طعم شیرین درس هایم و پیش روی در کار ها و مهارت هایی نامرئی را ببینم پیشرفت در این هاست که من را شاد می کند , هنوز جوانم برای تصمیم های بزرگ و خیلی هم پرمشغله ام این است که جایی برای مسائلی خارج از این دایره ندارم . نه حوصله و نه توان و نه وقتش را دارم . 

این بار می خواهم نشان بدهم به مادر که من آن دختر ترسو و بی عرضه که بنظر می آید نیستم می خواهم نشان دهم که خودم  رشته امرا خواسته ام و مسبب جبر زمانه و بی دستو پایی ام نبوده  این بار تنا می خواهم آن بمب انرژی مثبت و یاری رسان آدم ها در حد توانم باشم . می خواهم قوی باشم می خواهم به نیکی یاد شوم و حداقل بودو نبودم متفاوت باشد , خسته شده ام از این زندگی شبح وار !

این بار می خواهم آنقدر مشغول زندگی کردن باشم که جایی برای افکار مزاحم نباشد . 

می خواهم بیشتر آدم ها را درک کنم  . بیشتر برایشان وقت بگذارم و بیشتر احساس مسئولیت بکنم برای مردم با کارهایی که می توانم و از عهده اش بر می آیم می خواهم شانیه خالی نکردن را یاد بگیرم . یاد بگیرم هر چند درگیرم ولی زمانی را برای کمک در کار های خانه بیابم , شرمسارم از این 19 سالی که لقمه لقمه غذا در دهانم گذشته اند . می خواهم بزرگ شوم و بدی ها و سختی های دنیا را بیشتر از این ببینم آن وقت است که قدرشیرینی هایی که لا به لای تلخی ها پیدا میشود را قدردانم. 

می خواهم به مادر نشان بدهم که عالی بودن و یاری خانواده در روز های سخت فارغ از جنسیت است و مستقل خواهم شد و می بیند روزی را که به داشتنم افتخار کند حتی قول می دهم دیگر خبری از این ویژگی هایی که آزارش می دهد نخواهد بود. 

منتظر بمان که شکوفایی ام در راه است ........

  • نیکی
  • ۰
  • ۰

من یک لوزرم

دوباره به پوچی رسیدم ...

به روز رسانی .

احساس بازنده بودن را دارم . چرا ؟ چون خود را ضعیف می بینم بی استعداد و محدود و دوست نداشتنی . روی دوست نداشتنی بودنم تاکید زیادی دارم هرچند احتمالا خیلی هم دوست ناشتنی نیستم ولی در ذهنم از دئست نداشتنی ترین ترکیب های عالمم . 

حس بدی دارم . کاش مثل او بودم آن همه اعتماد بنفس و پشت کار . ترکیب بسیار خوبی است شانس را هم که گه گاه می بینم در خانه اش را میزند به این ترکیب اضافه کنید دیگر چی جلو دارش است . هوش نسبتا خوبش را هم به ماجرا اضافه کنید . بلند پروازی هایش بی نتیجه نمی ماند . گاه می مانم که چقدر خود را توانا می داندکه همچین چیزهایی را برای آینده خودش حتمی میداند . 

خب در مقابل من کی هستم ؟ خب به قول اریک که امشب مکالمه کوتاهی با او داشتم من کسی ام که نسبت به خودم و دست آورد هایم بی اعتمادم .بی عرضه ام . به مینیممم ها و چه بسا پایین تراز خط قرمز ها قانع می شوم . توانایی و استعداد های ذاتی اماحتمالازیر خروارها خاک مدفون است . از حقارت نفس رنج می برم . از برقراری ارتباط های سالم عاجزم و بسیار ناامید و بد بینم نسبت به خودم. 

نمی دانم شاید باز هم به روز رسانی کردم .... 

  • نیکی
  • ۰
  • ۰

خب از شما چه پنهان که از دو اختلال ناتوان کننده ی روحی رنج می برم , به معنای واقعی کلمه رنج می برم . 

اولینش اضطراب اجتماعی است و دومی هم اش کم ظرفیتی و عدم توانایی در کنترل عصبانیت است . 

می دانم به احتمال خوبی نوشتن به صورت عمومی درباره مسائل شخصی خیلی حرکت زیبا و پسندیده ای نیست ولی خب برای مرتب کردن و خالی کردن ذهنم به نوشتن و گاها دیدگاه دیگران نیاز دارم .

داشتم فکر می کردم که ترکیب این دو با هم چقدر من را از نظر اجتماعی ناتوان کرده . به این صورت که در اضطراب اجتماعی فرد بسیار بدبین است نسبت به خودش و همیشه این نگرانی را داردکه نکتد رفتارم خوب و طبیعی نباشد , نکند زننده و غیر متعارف باشد و از سوی دیگر این خشم غیر قابل پیش بینی -که گاها علاوه بر لحن بد با ناسازاگویی بسیار همراه است - رفتاری  است که خود شرمساری و خودزنی را تشدید می کند این است که ترکیب این دو از نظر من خیلی ناتوان کننده است . 

خطای ذهنی من درعدم پذیرفته بودن و ناهماهنگی با جامعه با یک نمود عینی-خشم غیر قابل کنترل- همراه می شود و از ارتباطگیری با مردم  و بهبود روابط اجتماعی ام جلوگیری می کند .

 هردو با هم مثل زالو از کیسه عزت نفس من تغذیه می کنند این است که من بامشکلات ناشی از کاهش عزت نفس و اعتماد بنفس و خودباوری هم دست و پنجه نرم می کنم . 

شاید این چالش برای من هدیه ای باشد برای تغییر برای دگردیسی . من با آغوش باز از این چالش های پیش رو  -که بیشتر برای من از جنس روحی است_  استقبال می کنم و در بغل می فشارمشان (!) چون آمده اند که منی بهتر را بسازند  و من را آماده می کننند برای روز های سخت و چالش های واقعی .

 این روز هایی که از عمرم می گذر جزو بی دغدغه ترین روز ها و آرام ترین روز های زندگی ام است  و می دانم اگر توشه ی راهی و از آن مهم تر سازه ای برای جان سالم به در بردن نسازم همچون کافران با حسرت کشتی نوح جان خواهم سپرد ...


(هنوز صبر نوشتن را پیدا نکرده ام . اولین چیزهایی که به ذهنم می رسد سریعا نوشته و بدون باز خوانی و همراه کردن با مطالب مفید به اشتراک می گذارم .)

  • نیکی